بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد (جبران خلیل جبران)
  کلام نور  
پناهنده به خدا آسوده و محفوظ است ، و دشمنش ترسان و بي ياور . حضرت امام حسن (ع)
  لطیفه  
يه بار يه خيارو خيارشور باهم ميرفتند يه نفر از خياره ميپرسه اين كيه باها ت ميگه خواهرمه ترشيده
  اس ام اس  
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند ... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز.

آگهی



تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 59950
گوناگون
دیر زمانی است قدم به لبه ی پنجره نمی رسد ...
کی بزرگ میشوم ؟
آنقدر بزرگ که همه چیز توی دلم جا شود ! ...
راستی دل بزرگ ، قد بلند میخواهد ؟
بیوگرافی و عکس سوفیا لورن

زندگی پرماجرای سوفیا لورن، خود به یک فیلم‌نامه‌ای غریب‌شباهت دارد: او با مادرش، در یکی از محله‌های فقیرنشین ناپل زندگی می‌کرد و امروز، ستاره ای در جهان سینما است.
سوفیا لورن، در طول عمر خود، القاب زیادی داشته است: در بچگی به‌خاطر لاغری بیش از حد به او "خلال دندان" می‌گفتند. در سال ۱۹۶۰، وقتی برای بازی در فیلم جنگی/ درام "... و آن‌ها هنوز زنده‌اند"، به کارگردانی ویتوریو دسیکا، جایزه‌ی اسکار را دریافت کرد، به عنوان "استعداد برجسته‌ی جهان سینما" شهرت یافت.

سوفیا لورن در سال ۱۹۵۶روز ۲۰ سپتامبر، روزی که سوفیا لورن، ۷۵ سالگی خود را جشن می‌گیرد، از همه‌ی این لقب‌ها، شاید تنها هنوز آخری مصداق داشته باشد. شمار زیادی از حدود صد فیلمی که او بازی کرده‌، گواه انکارناپذیر این ادعاست.

مادرش که هنرپیشه‌ای ناموفق بود و به سختی از عهده‌ی تأمین مخارج زندگی بر‌می‌آمد، او را از سن چهارده سالگی به "مسابقات زیبایی"‌ شهرهای مختلف می‌فرستاد.

در یکی از مسابقات زیبایی بود که کارلو پونتی، یکی از تهیه‌کنندگان بانفوذ فیلم در ایتالیا، او را کشف کرد و ورودش را به عالم سینما و بازی در فیلم‌های "جدی‌تر" هموار ساخت.

داستان ازدواج سوفیا لورن با کارلو پونتی نیز، کمتر از یک فیلم‌نامه‌ی عشقی، هیجان‌انگیز نیست؛ شاید اگر کری گرانت، هنرپیشه‌ی آمریکایی از لورن تقاضای ازدواج نمی‌کرد و او را برای دادن پاسخ مثبت زیر فشار نمی‌گذاشت، لورن تا پایان عمر پونتی، هم‌چنان با او می‌ماند.

البته مردان دیگری هم در زندگی این هنرپیشه‌ی توانا نقش بازی کرده‌اند؛ مردانی که بر زندگی هنری او تأثیر بسزایی گذاشتند و آن را با تاریخ سینمای نئورالیسم ایتالیا پیوند ‌زدند. کارگردانانی چون فدریکو فلینی و ویتوریو دسیکا از جمله‌‌‌ی این مردانند.

لورن، بیش از ده فیلم با مارچلو ماستوریانی، "چهارمین مرد مهم" زندگی‌اش بازی کرده است؛ معروف‌ترین آن‌ها "عروسی به سبک ایتالیایی" است که دومین جایزه‌ی اسکار را در سال ۱۹۶۴ برای او به ارمغان آورد.

ایتالیایی‌ها بر اساس یک همه‌پرسی، بیشتر از هر چیز نقش او را در فیلم "دیروز، امروز، فردا" ستوده‌اند. در این فیلم که در ایران نیز با همین عنوان به نمایش درآمد، لورن، همبازی مارچلو ماستوریانی است.

"یک روز بخصوص"، ساخته‌ی اتوره اسکولا، نام سوفیا لورن را به‌گونه‌ای دیگر مطرح کرد. داستان این فیلم که نمونه‌ی درخشان سینمای مینیمالیستی ایتالیا ست، در روز دیدار هیتلر از ایتالیایِ موسولینی، رخ می‌دهد.

سوفیا لورن، از زمانی که در سال ۱۹۵۶ به عنوان اولین هنرپیشه‌ی ایتالیایی به کار در هالیوود دعوت شد، تا هنگامی که دست از بازی در فیلم‌های سینمایی شست، علاوه بر جوایز اسکار، جوایز دیگری هم از مهم‌ترین جشنواره‌های بین‌المللی جهان، از فستیوال‌های جهانی "کن" و " ونیز" گرفته تا "برلین" و "استانبول" به خود اختصاص داده است.

او در سال ۱۹۹۱ به دریافت جایزه‌ی اسکار افتخاری هم نائل آمد. جشنواره‌ی فیلم استانبول، آخرین فستیوالی است که چندی پیش به او به‌خاطر "یک عمر فعالیت پرثمر هنری" جایزه‌ی این بخش را اهدا کرد..

سوفیا لورن در بیمارستان برای تولد اولین فرزندش

سوفیا لورن با مارلون براندو

چارلی چاپلین و سوفیا لورن در انگلستان

 لورن از سال 2007 تا امروز با چهره ای شکسته، جلو دوربین های عکاسی ظاهر می‌شود.


از اسم خود راضی نیستید؟

کنار آمدن با اسم بد خیلی سخت است. شاید شما را هم اسمی که والدینتان رویتان گذاشته اند یا اسم فامیلتان رنج می دهد. اسم شما تنها چیزی است که در تمام لحظات زندگی همراهتان است، پس باید آن را قبول کنید. به همین خاطر در این مقاله تصمیم گرفته ایم راهکارهایی به شما معرفی کنیم که کنار آمدن با این اسم آزاردهنده را برایتان راحت تر کند.


1. نگاهی به اینترنت یا کتاب های اسم بیندازید که درمورد تاریخچه و معنا و مفهوم اسم ها مطلب دارند. اگر اسمتان را آنجا پیدا کردید، کمی از نگرانیتان درمورد اسمتان از بین می رود.


2. افراد معروف و مشهوری هم نام خودتان پیدا کنید. وقتی فرد موفقی را هم نام خودتان پیدا می کنید، اسمتان کمتر برایتان آزاردهنده خواهد بود.


3. شیئی را با نام خودتان پیدا کنید. البته پیدا کردن شیئی که اسم شما روی آن باشد کار سختی است به همین خاطر بد نیست که خودتان اینکار را بکنید.


4. شوخی های مسخره درمورد اسمتان را نادیده بگیرید. به جای اینکه از این شوخی ها عصبانی و ناراحت شوید، باید خوشحال باشید که اسمتان یک اسم خاص و تک است.


5. از والدینتان یا هر کس دیگری که اسم شما را انتخاب کرده سوال کنید. اینکار باعث می شود دید و شناخت بهتری درمورد اسمتان پیدا کنید.


6. اگر خیلی برایتان آزاردهنده است، به طور قانونی اسمتان را عوض کنید. البته این اعصبتان را بیشتر خرد می کند چون مجبور می شوید همه جا اسمتان را عوض کنید و این را به همه اطلاع دهید.


7. می توانید از اسم مستعار استفاده کنید یا از حروف اول بعنوان اختصار استفاده کنید (مثلاً MJ). به این روش اسم اصلیتان در شناسنامه باقی می ماند اما دیگران شما را به اسمی صدا می کنند که اذیت نشوید.


8. فکر کنید که بعد از ازدواج اسمتان چه خواهد بود. خیلی از خانم ها بعد از ازدواج اسم فامیل همسرشان را می گیرند یا از اسم مستعار استفاده می کنند.


9. وقتی می خواهی اسم جدیدی برای خود انتخاب کنید این را به همه بگویید.

 

 

·صبور باشید و درک کنید که زمان می برد همه به اسم جدید شما عادت کنند.

·وقتی اشتباهاً اسم قبلیتان را صدا می کنند، تصحیحشان کنید تا بدانند که در تغییر نامتان کاملاً جدی هستید.

· اجازه ندهید کسی در صدا کردن اسم جدیدتان بی ملاحظگی کند. خیلی ها ممکن است کماکان اسم قدیمتان را صدا کنند و بهانه بیاورند که اسم جدیدتان را فراموش می کنند. این افراد در برابر تغییر لجوج و مقاوم هستند. باید برایشان توضیح دهید که در تغییر اسم خود جدی هستید و خوشحال می شوید که به انتخاب جدید شما احترام بگذارند.

·خیلی ها در روز تولدشان تغییر نامشان را اعلام می کنند که تاثیر بیشتری داشته باشد.


نکات

·معنای اسمتان را پیدا کنید. شاید ارتباطی با خودتان داشته باشد.

·اگر نگه داشتن اسمتان سنت خانوادگی است پس حداقل کمی احساسی است.


هشدارها

·تعجب نکنید که والدینتان ازاینکه از اسمتان خوشتان نمی آید ناراحت شوند اما آنها باید درک کنند که اسم شماست و این شمایید که باید همه عمرتان با آن زندگی کنید.

 


سیر مرد سالاری از عهد بوق الی الابد (طنز)

 

حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا” اگه نكشمت خودم كشته ميشم!

زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.



نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!

يه بار كه مردی ديگه جرات نمی‌كنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد می‌كشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.



يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته می‌كنين!

مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمی‌تونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه..




حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟! پس من اينجا هويجم؟! مگه اينكه برای اين بی آبرويی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. اين بچه س نميفهمه. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! چند روز ديگه يادش ميره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه.




همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با تكپوش (از اين مانتو خيلی آستين كوتاها كه نيم متر هم پارچه نبردن و مثل جليقه نجات پستی بلندی پيدا می‌كنن!) و شلوارك (از اين شلوار خيلی برموداها!) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! (شما بخونيد اكثرا”)

مرد: من اينطوری نيستم! اين امروز كه اينجوری باشه لابد فردا ميخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگيره! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پائين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!




دو سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمهء ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ت رو فعلا” رو سر ما نگه داره!
 



چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره! آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!




دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا” بين دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا” مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!

زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايهء تو تا به دنيا آوردن چند تا بچهء ديگه بالای سر ماست؟
 



آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره… ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست!

- حق با جمشيده… ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- خدا كنه اين حركت به يه جايی برسه. ميگن وكيل اون مرده كه زير كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.

- آره… خب داشتم می گفتم… اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ……..

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! چقدر فس ميزنين! اوی ، درست تميز كن! من نميدونم اين سايهء لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!



حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونهء مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!

 


داستان کوتاه جالب 3

 

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!


داستان کوتاه جالب 2

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !" 


صفحه قبل 21-30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41-50 صفحه بعد

مطالب  178 تا 182 از تعداد کل 386 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
mong

 
 

نام حقیقی :  شارلوت
تاریخ تولد : ----/--/--
موقعیت : ایران - تهران - تهران
جنسیت : مرد

 
ارسال پیام
آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
  mong.
بازیابی کلمه عبور | عضویت